حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

تولد باباجون

  همسر مهربانم تولدت مبارک انشاالله صد و بیست ساله بشی.     انشاالله همیشه سایت بالای سر ما باشد.       دختر قشنگم     بابایی بیست و شش ساله شد. روز سه شنبه بیست و نه مرداد خونه عمو سیدابوالفضل تو اردکان دعوت بودیم و چون شب تولد بابایی بود من یواشکی کیک خریدم و بردم خونشون.. بعد از شام خیلی بابایی غافلگیر شد از دیدن کیک. من که از قبل براش یه ادکلن خریده بودم انشاالله که خوشش اومده باشه. و مادرجون هم پنجاه تومن بهش داد. دستشون درد نکنه. فرداشب هم خونه مامان جون دوباره تولد گرفتیم. و مامان جون و بابا جون نفری پنجاه تومن به بابایی کا...
6 شهريور 1392

واکسن هجده ماهگی

عزیز دلم   شنبه پنجم مرداد با بابایی رفتیم مرکز بهداشت شماره 3 اردکان واکسن 18 ماهگید رو بزنیم. من خیلی ترسیده بودم. اول بردمت قد و وزنت رو گرفت  بعد رفتیم یه اتاق دیگه که واکسنت رو بزنم. من که دیگه نتونستم طاقت بیارم از اتاق اومدم بیرون و بابایی اومد بگیرتت. عزیز خوشکلم صدای گریتو میشنیدم  و خودم همراه تو گریه میکردم و برات صلوات میخوندم. آخه همه با حرفاشون منو از این واکسن خیلی ترسونده بودن. بعد از چند دقیقه رفتم تو اتاق بغل بابایی داشتی گریه میکردی زود بغلت کردم و آوردمت بیرون تا آروم بشی. صورتت خیس شده بود.. قربون اون اشکات برم. یه واکسن به پات و یه واکسن هم به دستت زده بود با قطره که به...
20 مرداد 1392

ماه خدا

    گلکم چون ماه رمضان تو تابستان بود ما اردکان بودیم و برای بار اول امسال تابستون تو اردکان خونه جدا گرفتیم. یعنی رفتیم خونه نناجی.چون خالی بود و اثاث هم داشت. دیگه اجاره هم ندادیم. تو ماه رمضون هوا خیلی گرم بود و برای روزه دارا خیلی سخت. ولی من بخاطر اینکه شما هنوز شیر میخوری روزه نمی گرفتم. و اما بگم از مهمونیا.... شما که خیلی بهت خوش میگذشت. اولین مهمونی خونه عمو سیدمحمود بودیم بیست و سوم تیر یا به قمری میشه پنجم ماه رمضون. هشتم ماه ما مهمونی دادیم. انشاالله که به همه خوش گذشته باشه.     یازدهم ماه ما خونه خاله مریم دعوت بودیم.من از ظهر رفتم اونجا و شما بعد از اف...
10 مرداد 1392

دهکده ی وسف

 کوچولوی مامانی یکشنبه  بیست و ششم خرداد من و شما و بابایی رفتیم دهکده ی وسف. اگه چند نفره میرفتیم بهتر بود و بیشتر خوش میگذشت ولی عمو سیدابوالفضل اینا اردکان بودن و چون یه سوییت گرفته بودیم نمیشد با رفقای دیگه بریم. دهکده وسف یه مجتمع تفریحی هست بالای روستای فردو که خیلی خوش آب و هواست.جاده ی خیلی خطرناکی و داغونی داشت ولی به هر شکلی بود بابایی ما رو برد. تو قم هوا خیلی گرم بود و اوجا برعکس هوا خیلی سرد بود. حتی لباس بافتنی تنت کردم. دوشنبه ناهار بابایی برامون جوجه درست کرد و بعدازظهر هم برگشتیم قم.     چندتا عکس از دهکده ی وسف     تو قایق با بابام ...
29 خرداد 1392

مسافرت مشهد و شمال

خوشگل مامانی     قبل از اینکه از مسافرت و اتفاقاتش رو برات بگم چند تا از اتفاقات قبلش رو برات مینویسم همش میخوای بری ددر و هی میای و به این و اون گیر میدی بغلت کنن و بعد میگی در اونا هم مجبور میشن ببرنت  یا حتی خود من.     بازم مریض شدی     اسهال و استفراغ و تب شدید. از بیست و یکم فروردین مریضید شروع شد تا بیست و هفتم که کم کم داشتی بهتر میشدی. حدیثه سادات ده دندونه شد. نهم اردیبهشت دیدم که دوتا دندون خوشگل در آوردی. دوتا دندون پایین در راستای چشمای نازت. عزیز دلم خیلی شیرین شدی  و هرروز کارای جالب تر و با نمک تر برامون انجام میدی. دست میدی _ دوتا...
3 خرداد 1392

عید نوروز 92

        قندولک مامان عیدت مبارک...     سال تحویل ساعت چهارده و سی و یک دقیقه و پنجاه و شش ثانیه بود. مادرجون همه رو دعوت کرد به خونش و مثل همیشه ناهارای خوشمزه درست کرده بود.    فقط زن عمو سمانه و سیدصادق نبودن ولی بعد از سال تحویل زود اومدن.مادرجون سفره هفت سین پهن کرد.           و همه دورش نشستیم و کلی عکس گرفتیم.    آقاجون موقع سال تحویل عقد داشت و خیلی دیر به جمع ما اومد. سال خوب و پر برکتی رو برای همه آرزو میکنم.   شما این روزا خیلی شیطون شدی و نمیشه ازت یه عکس خوب انداخت. روز چهارم عید رفتیم م...
18 فروردين 1392

مراسم دندان درآوردن

دختر قشنگم     دو روز بعد از تولدت یه روز صبح با بابایی رفتیم مرکز بهداشت واکسن یک سالگیت رو زدم اذیت نکردی و حتی تب هم نکردی چون فقط یه واکسن کوچولو زد تو دستت. نهم بهمن دو روزه رفتیم اردکان سر زدیم و برگشتیم قم چون بابایی کلاس داشت. وقتی میخوای دندون در بیاری یه هفته مریض میشی و خیلی اذیت میکنی. حرف نمیزنی و مدام بهونه میگیری. اسهال و استفراغ و تب شدید این سه تا همیشه باهم میگیری و منو از دادن هر نوع دارویی محروم میکنی. از بیستم بهمن تا بیست و هشتم اوج شدید بیمارید بود ولی از روزای بعدش کم کم بهتر شدی. ولی با این حالی که داشتی بیست و دوم بهمن گذاشتمد تو کالسکه و با بابایی رفتیم راه...
3 اسفند 1391

ماهگرد های دخملم

عزیز دلم عکس تمام ماه ها رو به ترتیب برات میزارم تا اندک اندک بزرگ شدنت رو ببینی البته بعضی عکسات خوب نیستن ولی به هر حال برات میذارم. از تولد تا یک سالگیت.   دخترم بعضی عکسات دقیق چهارم ماه نیست شاید یکی دو روز تفاوت داشته باشه.   عکس بعد از تولد چهارم بهمن نود         یک ماهگی       دو ماهگی  چهارم عید نوروز خونه مامان جون   سه ماهگی       چهار ماهگی چهارم خرداد خونه عمو حسین     پنج ماهگی نازدونه     شش ماهگی خونه مامان جون با خا...
10 بهمن 1391

تولد یک سالگی حدیثه سادات

  دختر قشنگم تولدت مبارک     تولد تولد تولدت مبارک. عزیزم انشاالله صد و بیست ساله بشی. عزیزکم یک ساله شدی. با اصرار زیاد تونستم بابایی رو راضی کنم برات تولد بگیرم اونم نه یکی نه دوتا بلکه سه تا  یه دفعه عمو سیدابوالفضل اینا رو دعوت کردیم بعدش خانوم مقدم و دختراش و عروسش و دفعه سوم هم خونه ماماجون اردکان. عموسید ابوالفضل اینا قرار بود برن مشهد به همین دلیل دوم بهمن اومدن تولد و خانوم مقدم اینا چهارم بهمن اومدن.خیلی بهت خوش گذشت.   چون تقریبا تو کارای خونه و تزیینات دست تنها بودم دو هفته قبل از تولدت کارامو شروع کردم تا شد این.........   تزیینات خونه ...
6 بهمن 1391